قول می دهم
می نویسم بر باد
می نویسم بر خاک
امروز عجیب دلتنگ یک حسم . . . دلتنگ یک شوق . . . امروز عجیب دلم می خواست دوباره آن لحظه تلخ و شیرین را تجربه کنم، که قلبت انگار یکی در میان می زند و تمنای چیزی را دارد . . .
امروز گمانم تب دارم. اینها همه تاثیرات این شب گرم و مرطوب است که انگار تو را در خود حل می کند
فردا بهتر خواهم شد.
قول می دهم
تولد مبارک
عزیزم تولد مبارک..
عمر من تولدت مبارک..
مهربونم تولدت مبارک..
قشنگم تولد مبارک..
گلم تولدت مبارک..
جون من تولدت مبارک.
امید من تولدت مبارک..
زندگیه من تولدت مبارک..!!
حضــور ظلمت
بگذار سربازان بچه ها را تیرباران کنند که هر فرمان آتـش اعتراف به حضــور ظلمت است برگرفته : ZAR
باز بهار آمدنیست .....
|
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
|
من از هجوم هزار باره ی تردید آمده ام
از صدای ساکت شب
از هجوم مرداب می آیم چشمانم راه به دور دارد ومن انتظاری در قلب زمان
نور در گویش شب همزادیست در شنوایی گوش من چه گویم که همزادی بی بدل دارم از اوج قله های دماوند سهند سبلان تفتان و بینالود از اوج قله های بیکسی می آیم میروم به دیاری که هم آغوش غم است میروم در هوایی که پر از تاریکیست مردگانی بس خفته در آن به نجوایی از جغد وحشی
خفته در من گویی غولی بی دل دل به هر که دادم به نوایی به هوایی نه به تندر بادی در هوای آزادی دلم را شکست
من چه بنویسم که در نیازم قلبیست از نور شاید 2 نه 3 روز دیگر نه چند روزی بیشتر آیا میشود در هنگامه ی مرگ تنها یک روز بیشتر زیست زندگانی را به همان اندازه ی یک روز دوست میدارم
چشمانی را میشناسم میبینم احساس میکنم پر از رنجی عجیب پر از حسی غریب او را بسیار در آینه دیده ام که باران را پر از وسوسه ی باریدن میکند من به اندازه ی این وسوسه های باریدن تنهایم
من . . . من از هجوم هزار باره ی تردید آمده ام از کوچه ی بنبست عاطفه از کویر خالی از خار از بوستانی پر از دلتنگی من . . . من با صدای تو میبینم
دوستان سلام 1 سالی میشه که آپ نکرده ام اومدم که اگه خدا بخواهد بمونم این شعر هم همین امشب که دلم حسابی گرفته سرودم و حالا گذاشتم اینجا میدونم پر از ایراده ولی میخواستم این هم به روز باشه اگه بده ببخشیدم ممنون از همدلی شما دوستان ایام به کام
پيچک سبز
خانه ام پنجره ای داشت
پر از پيچک سبز
آسمانم شب بود،
تا ابد بارانی
ساعتم قلبم بود...
منتظر بودم تا
يک نفر در بزند...
چه کسی بود که گفت:
انتظار سبزی پيچک را می شکند
و شکست...
همه چی را خشکاند!
انتظار...
من دلم غم دارد
خانه ای کم دارد
يک نفر پيچک سبزی دارد؟
به تبرک میبرند بند بند تنم را
غصه ها
وقتی می گویم که : شادی از حوالی دلم گذشت...
تو که درخت همیشه بهاری ، مهربان !
_چه معنا می کنی "زرد" را
وقتی می گویم که : سراپا خزانم !
حالا هی بنویس
_" عجب هوای دو نفره ای !"
و قدم بزن با تمام خودت زیر باران
شنیده ام که بدون چتر هم باران زیبا تر است
_به درک !
چترت را هم ببند ...
مهم اینست که کفشهایت
قصد کرده اند تمام راه تو را تحمل کنند
حالا هی بنویس که من سبزم
چه کسی می فهمد که تو تمام شب را گریه کرده ای ؟!
عيد آمد
در طلوع تازگی
در بهار چشمه ها و نهرها
در شروع بیشه ها و دشتها
هفت سین زندگی
سین سمان کم دارد
دلم از دوری تو غم دارد
ای دریغا جمله سالی که بدون تو گذشت
چشم من شد نومید
عمر من در پی دلدار گذشت
چه خوش این سال جدید
که در این سال غم هجران نیست
چون دگر این جان نیست
چون دگر بی تو بسی
قدرت ماندن در زندان نیست
گر که بودم همه از عشق تو بود
ولی افسوس دگر فرصت یک جبران نیست
آرام باش
از لابلای سخن می آیم
اما
کسی در تک پوش جسمم سخن نمی گوید
راه طولانیست
فانوسی بیاورید از درد
تشنه ای از آن عبور کند
راه باریک و تاریک
در دل شب نور چشمی به چشم می خورد
از هزار ها دور می گذرد رود
راه تاریک
راه باریک
دستی بر دوش
سخنی بر لب
آن پرستوی مهاجر
در زیر برف
دلها ، مرده
چشمها ، خفته
میزنند در را
باز کدامین مسافر غریب
میسپارد جان
در راه بی نشان
راه تاریک
راه باریک
صبح خاموش
رگ در جوش
اخم خروش
سروی در آن کنار
خم می کند دوش
مرگ آهسته
دل خسته
می نوازد پشت درهای بسته
راه تاریک
راه باریک
آهای
آهای آهالی خانه
بگشایید در را
جان یابد آن سنوبر
آن سرو افتاده
آن مرد غریبه
آن فرشته ی بال شکسته
ای دل بنگر
میدانی چه خواهی دید
عمر زودتر از آن باد وحشی عبور میکند
آرام باش
پیری نزدیک است
و بعد از آن
قول میدهم
قول میدهم
زندگی را بدون عشق
فقط با دوست داشتن آغاز کنم

آهای مرد
درد خفته ی چشمانت
در نفسهایم آرام موج میزند
رگهایم به لرزه می افتد
و کسی برای آخرین بار در ذهنم
فریاد می کند
اعترافی تلخ را
از نبردی سخت باز میگردم
زخمهایم نیازی به مرحم ندارد
وجودم تنها وجودم است
چشمانم را باز کن
چشمانت را باز کن آی مرد به درد نشسته ی جوان
در هوای جنون چه میبینی ...
چه سان می گذرد بر عشق
چه سان می گذرد بر آن ماه بی آلایش
.....

خدا را شکر
که چه سبز است تنهایی
آهای که بی تو در تکه ای از شب می گذرد راهم
آن را میفهمی
آنگاه که برده ای آن شخص را با خود به دلداری
آهای
آهای مرد بهتان خورده ی تاریخ
به کدام سو میبردت آوار
مگر غیر از این است که شب در پرچینهای شب راه و خود را گم می کرد
آهای غروب
بنگر بر راستای نگاهم
که چه سرد است قلبم از فقان
آهای پرنده ی بی آشیان زمان
چرا سخن دوست خوشتر است؟
چرا تنهاست تنهایی؟
من که بر فراز راهت بارها خندیده ام
چرا میبرند وجودم را گریه ها؟
چرا مبهم میفهمم انتظار را
مگر غیر از این است
انتظار ، نظر جداییست
و من قلب انتظار
چرا
چرا وقتی حس کردم خدا آبیست
باران بارید؟
آهای مرد بهتان خورده ی تاریخ
به کدام سو میبردت آوار
.................
آهای مرد......
به کدام .....
آوار
برای میلادم
من در خلوت خود آرام ميگيرم خدايا خلق را بس كن
من نميدانم به چه جرم محكوم به زندگي شدم خدايا خلق را بس كن
من كه امروز غروب را دوست دارم بي آنكه بدانم عاشقم خدايا خلق را بس كن
من خود ديدم كه عشق در پي نابود كردن عشقم ميتازد خدايا خلق را بس كن
من از تكاپوي رود ماهي هايي را ميبينم ولي ماهيگير خدايا خلق را بس كن
آن روز يادت هست بچه بودم مادر بزرگم بسي درد ميكشيد از مريضي و من از دردش رنج
همان روز كه پدر بزرگم در سر دوراهي وجدان خود را براي نجات زندگي اش محكوم ساخت
آن زمان كه ديوار كاه گلي خانه ي مادربزرگ خراب شد
مادر بزرگم با همان حالش خيلي دعا كرد برايم كه من اونجا نبودم
همان روزي كه مادر بزرگم سر دعا ي ظهر گريه كرد و من هم هم پاي او
اون روزي كه غرور پدر بزرگم شكست خود ميداني براي چه
همون روز كه براي اولين بار ديدم آن مرد بزرگ خسته گريه كرد كه دليلش را خوب مي داني
همون روزي كه روز تاسوعا بود پدرم بالاي سر مادرش آب تربت حسينت رو تو دهان مادربزرگم ميكرد
همون روزي كه تابستان بود ولي باران باريد پدربزرگم ميلرزيد و گريه مي كرد
همون تاسوعايي كه من لباس تفلان مسلم بر تنم بود
مادر بزرگم به سوي خودت پر كشيد
من از همان روز تا به حال
كه ديدم عاشق چگونه مي ميرد
خدايا چگونه دعا كنم
خدايا خلق را بس كن
امشب باز ماه پيداست ولي باز شب تاريكيست خدايا خلق را بس كن
آن كبوتر كه خود به آب دان بزرگش ساختم در دست صياد خدايا خلق را بس كن
تو خود ميداني دردم از چيست و خلق را بهانه ساختم خدايا خلق را بس كن
من در خلوت خود آرام ميگيرم خدايا قول ميدهم خدايا خلق را بس كن
برای میلادم
که امروزست
آن روزی
که پای من
به این دنیای خاكي واشد
واز آن روز
تا امروز
به چشمم گریه پیدا شد
برای روز میلادم
بکن شادم
بگو ای دوست
کجا می سازی قبرستان
که هرگورش
فقط اندازۀ
یک اشک من باشد
فقط به اندازه ي يك دل
فقط به انداز ي يك آه
بگو اي دوست
کجا می سازی قبرستان
که هرگورش
فقط اندازۀ
يك درد باشد يك عشق بي حاصل
فقط اندازه ي يك راه باشد
فقط يك راه تا خدا
تولد آرزوها
برای همه آنهایی که بی تقصیرند
تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند.
تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست
به خدای گیتی
به سراینده ی هستی
به همراه نسبی
و عاشقی مطلق
سوگند
سوگند
به آن که خود را خواند و من را محبت سپاند
به پاکان دلربانان، به روزان آفرینان
سوگند
سوگند
به عهدهای ناگزیر لبخند ؛ با درد
به دلک نابه مهربانان پرخاشگر
سوگند
سوگند
به همینک لحظه ها عمرم
به معشوقه ی اهورایی که نشستش برضحاک
سوگند
سوگند
به دو بالان آسمانی ، پدر و مادر، کنندی نیکان
بر نفس زحی نگه دار، زخمش دو، ده ، دل ، بیدار
سوگند
سوگند
به ایزدان بی نیاز در همین نزدیکیان
به خدای واحد که گشت او از من جدا
سوگند
در امشب که سردترین شب سالهای زندگیه چند دهه ی قلبم میگذرد و من تنها با خیال روزهای سرد زمانهای جوانی با او خلوت می کنم .
گهی به خود فکر می کنم و گاهی بیش به او
ای دلک، قلب 23 ساله ی کوچک من ، تو را اینک ، امشب چه حالیست ؟
تو خود اینجایی ولی نزد او چه کار؟
خوب او را حس میکنی ، ولی دلکم ، برآن سان که غم میچکاند و میفشارد رگ وجودت ، چرا ، چرا باز نگاهت به اوست . تو که امشب قصد جاودانگی نداری؟
از قصه ی لیلی چه کم گذاشتم که باز فرهاد را مجنون میبینی؟
آه کوچک دل من : تو به اندازه ی جاودانگی نور ماندی ولی سایه های کنارت او را که خود ، سایه ای غمبار نهال نورسیده ی درد است ، تو را باز نشان کمینگه آرزوهایت ، باز چه سود که خود پنداری من با تو قهرم
دلک عشق چشیده ی من : تو در امشب بی گمان در خیالت ، که او را آتشی پر آتش میبینی یخ خواهی زد و باز شاید سالیان دگر تو را پیدا کنند بی جان در صفحه ی ایستگاه روزگار ، در یک ره بی بازگشت
ای دلکم تنها چشمهایم تو را درک میکنند ، تو خود میدانی رسم خوب رویان خاکی را و در صدای غربت ، غریبی را.
من هنوز سبزم هرچند ، ای خوشکلکم در فصل پاییز و ماندم چه جواب گویمت زمستان را .
کوچک افسرده ی وجودم :غم سرای هستی را به نیستی می کشاند ولی با تو ، غم ، تو را تا مرز دیوانگی که نه ، ما فوق دیوانگی میراند تا درس بی درسی را بر افلاکیان بیاموزد
تو خود فرشته ای داشتی روزی
ولی غمگینم فرشته ی ناز و کوچک تو در پرچینهای خیال وجود دیگری از میان راه های گمراه عبور میکرد و تو را که نظاره گه او بودی ، به تمسخر برید و کمتر و کم بوی خاک را می داد در امتداد یک راه بی عبور .
خسته ی زیبای من ، در این دیار کهن
چگونه باز خواهی خواند آواز نمناک زندگی را ؟
یا شاید هم .....
یا نه تو هم ، هم راستای نگاه زیبایت ، قدم در انتهای شب می گذاری و ره نابودی خود را می جویی؟
ای قلب درد مندم زیباترین واژه های تکرار هستی را از زمان جوانی در خود جستجو کن ، بنگر به خاطرات فنا شده
کوچک ، نازکم : به یاد آوری ، روزی ، جشنی ، تولدش ، در فصل سرما ، زمستان بهاری خانه های کوچک قصر آیین سنگی و دل همینک سنگش را؟
به یا آوری ، روزی ، شادی ، بر سر میخانه ی وجود ، وجودش در کنارانت؟
نازگلکم : ای قلبم: تورا سان سالهای دیروزین که اشکان بر گونه جاریست
تو را سان غمهای پنهدارانی؟
تو را سان رنج های بی غرورانی؟
تو را سان آرزوهای بی محالانی؟
تو را سان درد های بی عبورانی؟
تو را سان چشمهای بی غبارانی؟
تو را سان شب های بی گذرانی؟
تو را سان ابرهای رهگذرانی؟
............
آه ، آه ، باز باران گونه گان و باز دلکم : بیمارانی؟
تو چه دانی بعد از مرگم ، در مومیان جسم و در راه روح؟
ایام به کام
نظرات ()



